*
۰

میشه یه چیزی ازتون بخوام؟!

Posted by dizaji on 10 سپتامبر, 2013 in دسته‌بندی نشده

سلام بر آقا علی بن موسی الرضا علیه‌السلام مولای مهربانم!
من این گزارش کوتاه را برای شما می‌نویسم. توفیق خدمت در جشنواره‌ای که مزین به نام زیبا و مبارک شماست، یک دنیا ارزش دارد.از شما صمیمانه سپاسگزارم که با عنایت پروردگار مهربان به من اجازه دادید تا زیر نام قشنگ تان خدمت‌گزار کودکان و نوجوانانی باشم که دلشان به عشق شما می‌تپد.
آقای رئوف!
بنا بود فقط بخوانیم و ببینیم و نظر بدهیم. داوری جشنواره غیر از این نیست. نزدیک به ۱۵۰۰ نشریه رسیده به دبیرخانه چهارمین جشنواره نشریه نگاری رضوی را تک به تک خواندیم. با ملاک ها و معیارهایی که در اختیار داشتیم به هر کدام از آثار امتیاز می‌دادیم. سرمقاله، مقاله، یادداشت، شعر، داستان، مصاحبه، خبر، گزارش، عکس و دلنوشته. اگر به ما سه نفر یعنی زهراء اطهری، فریبا برادر حکیم زاده و محمد حسین دیزجی بود، دلمان می‌خواست به تمامی ۵۰۰۰ کودک و نوجوان شرکت کننده در جشنواره جایزه بدهیم تا لبخند بر لبان زیبایشان شکوفا و دلشان لبریز از شادی و نشاط شود. اگر در اختیار ما بود دست کم یک یادگاری از شما تقدیم‌ تک تک بچه‌ها می‌کردیم تا بدانند امام مهربانی‌ها هیچ سلامی را بی پاسخ نمی‌گذارند.
ناچار بودیم با ملاک‌های دبیرخانه جشنواره پیش برویم. آثار را یکی یکی ورق زدیم. کارها را چند باره دیدیم و خواندیم. از اولین دقایق صبح تا آخرین ساعات شب، خط به خط خواندیم. از شما مدد خواستیم که یاری‌مان دهید تا مبادا دلی را بشکنیم. برخی کارها را چند بار خواندیم. هر اثر که از چرخه کار داوری خارج می‌شد، دلمان هم با آن می‌رفت.در خاتمه ۱۲ اثر در دو رشته نشریه کاغذی و نشریه الکترونیک انتخاب شد. سهم کودکان و نوجوانان هم به تساوی در نظر گرفته شد.

امام مهربانم!
یقین داریم کارمان بی‌عیب و نقص نبوده و نیست اما شما را گواه گرفتیم که اگر خطا هم داشتیم عمدی در آن نبوده و نیست انشاالله. در آن مدت محدود ما سه نفر هر چه در توان داشتیم به کار گرفتیم. در وهله اول برایمان این مهم بود که خدا بپذیرد و مقبول شما باشد انشاالله.
آقا جان!
هرکجا شک و تردید داشتیم با هم مشورت کردیم. نه به این بهانه که اگر خطایی هست دیگری را هم در آن شریک کنیم، بلکه دلمان می‌خواست با کمترین اشتباه، دست به انتخاب بزنیم. ما می‌دانستیم که دل‌های نزدیک به ۵۰۰۰ کودک و نوجوان پیش ما بود. آن‌ها برای خط به خط نوشته‌هایشان زحمت کشیده بودند. به یقین بارها از مربیان خود راهنمایی گرفته بودند. خدا می داند برای صفحه آرایی، تزیین کار، تهیه مطالب و منابع و در نهایت نگارش آثارشان چقدر تلاش کرده‌اند. آن‌ها به عشق شما قلم روی کاغذ بردند، نوشتند، نقاشی کردند، تصویر ساختند و خلاصه حرف دلشان را خواندنی و دیدنی کردند.
سرورم!
گزارش رسمی و اداری را که نوشتیم و تحویل دادیم اما من این را برای شما می نویسم. دوست دارم به شما گزارش کار بدهم. مولای من! خاطرتان هست وقتی تلفنی به من خبر دادند که لیاقت کار در یکی ازجشنواره‌های رضوی را به عنوان داور پیدا کرده‌ام بعد از تشکر از خدا، رو به حرم‌تان ایستادم و از شما سپاسگزاری کردم. به همین خاطر از آغاز تا انتهای این کار، سعی کردم تنها شما را بعد از خدا، حاضر و ناظر ببینم.
آقا جان!
شما شاهد بودید که به دفعات با خواندن و دیدن آثار بچه‌ها روی کاغذ و شبکه اینترنت خندیدیم و گریستیم. گاه لبخند زدیم و گاه اشک مان جاری شد.
از بین تمام نوشته‌های بچه‌ها، دو دلنوشته و یادداشت حالم را منقلب کرد. آرزو کردم کاش در آن لحظه، آن قدر توان مالی یا قدرت اجرایی داشتم که می‌توانستم کاری برایشان انجام بدهم. وقتی این دو یادداشت کودکانه و صمیمانه را برای دوستی تعریف کردم، گفت: مگه خدا خودش از دل اون بچه‌ها خبر نداره؟ مگه امام رضا علیه‌السلام خودش نمی‌تونه به خواسته اون‌ها توجه کنه؟ پس تو چرا….
گفتم: ماجرای اون کسی که با یک سبد تخم‌مرغ به بازار آمده بود تا یوسف پیامبر (ع) را خریداری کند حتما شنیده‌ای. به وی گفتند عده‌ای با خشت طلا آمده‌اند اما یوسف را به ایشان نمی‌فروشند، آن وقت تو با یک سبد تخم‌مرغ آمده‌ای که … او نیز در جواب گفت: من یقین دارم یوسف را به من نمی‌فروشند اما آمده‌ام تا اسمم در فهرست خریداران یوسف ثبت شود و بس.
من نیز می‌دانم که مولای مهربان و پیشوای رئوف ما حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه‌السلام خود به خواست این بچه‌ها توجه دارند اما این را نوشتم و نشر دادم تا فردای قیامت که فهرست محبان و خادمان حضرتش را می‌گشایند من نیز به فضل پروردگار و عنایت ایشان بدین بهانه نامم در انتهای آن جا بگیرد.به حضرتش عرضه بدارم که شاید از رهگذر این حرکت اندک ، نیکان و خیراندیشانی پا پیش گذاشتند و درخواست این کودکان را به اجابت رساندند و ما نیز از دعای خیر بچه‌ها بهره‌مند شدیم. پس مولای من شما نیز به لطف و کرم خویش این قدم کوچک را از ما بپذیرید.
آقاجان! زهرا از ایلام این‌طور نوشته است:
سلام امام رضا (ع). یا امام رضا (ع) من فقط در سه سالگی خدمت شما آمدم. از شما می‌خواهم به من اجازه دهید دوباره کنارتان باشم.من در ایلام زندگی می‌کنم و هر روز صبح از شبکه‌ی یک به شما سلام می‌دهم. ای کاش پرهایی از کبوتران حرمت امانت بگیرم و بتوانم زائر شما باشم؛ بعضی وقت‌ها شماره‌ی حرمت را می‌گیرم و با بال‌های خیالی کنار ضریحت می‌آیم دوست دارم ضریحت را لمس کنم که با فریاد مادرم بیدار می‌شوم: دختر مواظب باش پدرت مگر چه قدر باید پول تلفن پرداخت کند که از خواب رویایی بیدار می‌شوم. به خاطر پدرم چون کارگر است دیگر نمی‌توانم به حرمت بیایم. شب‌ها ستارگان آسمان را نگاه می‌کنم و یک ستاره به اسم امام رضا (ع) دارم. هر شب قبل از خواب از شما خداحافظی می‌کنم و اول صبح با شبکه‌ی یک به شما سلام … زهرا ….
در این نشریه کاغذی هم چهار دانش‌آموز دیگر با زهرا همکاری داشتند.
نرگس هم از باشت استان کهگیلویه و بویراحمد زیر عنوان قاصدک نوشته بود:
سلام آقا جون خوبی؟! من خوبم، خوبه خوب. آخه یه مدتیه که با چندتا از دوستام داریم یه نشریه راجب شما درست می‌کنیم، حرفای شما رو، دعاهای شما و حدیث‌های شما رو توش نوشتیم. این مدت که راجب شما تحقیق می‌نویسیم یه جورایی احساس می‌کنیم که شما خودتون هم با ما هستین و تو این کار کمکمون می‌کنین فقط! یه چیز، حالا که نشریمون تموم شده دلمون یه کم گرفته اما میشه یه چیزی ازتون بخوام؟! من خودم اومدم حرمتون اما دو تا از دوستام، ساحل و الهه تا حالا نیومدن مشهد، زیارتت، خیلی خوش‌حال میشن که اونارو دعوت کنین!! … انشالا که سه تایی، من (نرگس) الهه و ساحل سوار مرغک کانون بشیم و بیاییم پابوست باشه آقاجون!؟
** خیلی خیلی دوست دارم !! **
الهه و نرگس و ساحل، دانش‌آموزان مقطع ابتدایی هستند.
قصد داشتم یادداشتی به مدیرعامل کانون بنویسم و این دو دلنوشته را با ایشان طرح کنم تا شاید این بچه‌ها هم به مراد دل خویش برسند. وسوسه شدم برای سایت بنیاد بین‌المللی امام رضا علیه‌السلام چیزی بنویسم اما بعد با خود گفتم، اگر توفیق یار اینان هم باشد، به سهم خود گامی خواهند برداشت تا نامشان در این حرکت نیز ثبت و ضبط گردد.
اما ترجیح دادم فقط برای شما بنویسم و حرف آن کودکان را با شما مطرح کنم. گرچه یقین دارم پیش از آن که من ببینم شما دیده بودید و از همه چیز خبر داشتید. اما فقط دلمان می‌خواست شریک این بچه‌ها باشیم و بس.
یک بار دیگر از شما سپاسگزاریم که مرا قابل دانستید تا خدمتگزاری کوچک در جشنواره رضوی باشم.
کمترین خادم جشنواره رضوی
محمدحسین دیزجی

۰

وقت‌گذرانی به بطالت چرا؟ کتاب بخوان، کتاب ببر

Posted by dizaji on ۲ تیر, ۱۳۹۲ in دسته‌بندی نشده

از هر مسافری در باره تاخیر پروازهای شرکت‌های هواپیمایی در فرودگاه‌های کشور سوال کنید، بی درنگ لب به شکوه و شکایت می‌گشاید. کمتر مسافری هست که صابون این برنامه‌ریزی دقیق سفرهای هوایی به تنش نخورده باشد. از تاخیر ۱۵ دقیقه‌ای تا ۱۵ ساعتی این سفرها را دست کم خودم به دفعات تجربه کرده‌ام.
اما این بار تاخیر در پرواز روز چهارشنبه آخر فصل بهار شرکت  هواپیمایی آتا به مقصد ارومیه برای من یک حسن داشت. عازم یک ماموریت اداری بودم. بنا بود در آن شهر برای جمعی از مربیان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خبرنویسی و مباحث پیرامون آن را تدریس کنم. بالطبع در چمدان سفری همراهم، تعدادی کتاب و منابع مطالعاتی را با خود داشتم، اما ترجیح دادم وقتم را با مطالعه کتاب‌های دیگری پرکنم.
بنابراین سراغ ایستگاه مطالعه رفتم و یک کتاب انتخاب کردم. یک گوشه نشستم و کتاب را صفحه به صفحه ورق زدم و خواندم. کتاب مورد نظرم کمتر از ۱۰۰ صفحه داشت. آن را به آخر رساندم در حالی که هنوز نوبت پرواز ما نرسیده بود. کتاب دیگری را انتخاب کردم. این بار در نیمه نخست کتاب بودم که خبر رسید نوبت پرواز مسافران ارومیه است تا سوار هواپیما شوند.
کتاب را با خودم داخل هواپیما بردم. پیش از رسیدن به مقصد این کتاب را هم به آخر رساندم. پشت جلد هر کدام از کتاب‌های این ایستگاه اطلاعات مختصری نوشته شده بود. اطلاعاتی نظیر این که:
•    “ایستگاه مطالعه ” به معناى آوردن کتابخانه به فضاى ترددى مردم است.
•    هر فرد می تواند با مراجعه به این ایستگاه، کتاب مورد علاقه خود را انتخاب و در محل ایستگاه و یا هر محل دیگرى مطالعه کرده و حداکثر پس از پانزده روز به همین ایستگاه یا هر یک از ایستگاه‌های مطالعه در سراسر کشور و یا به یکى از کتابخانه‌هاى عمومى تحت پوشش نهاد کتابخانه هاى عمومى باز گرداند.
•    در قسمت پایین هر ایستگاه مطالعه، محلى براى بازگرداندن کتاب‌هاى مطالعه شده تعبیه شده است؛ که در این محل می توانید پیشنهادهاى خود را براى اجراى بهتر این طرح ارائه نمایید. انتظار مجریان طرح از مردم فهیم و فرهنگمدار ایران اسلامى، دقت در حفظ و نگهدارى و تحویل به موقع کتاب است.
•    چنانچه علاقه مند به نگهدارى کتاب‌ها براى خود باشید می توانید بابت هر جلد کتاب مبلغ دو هزار تومان به حساب ۱۲۳ به نام موسسه انتشارات کتاب نشر نزد بانک تجارت و ملى در کلیه شعب کشور و یا به شماره کارت ملى ۶۰۳۷۹۹۱۱۹۹۵۱۶۵۸۸ به نام موسسه انتشارات کتاب نشر واریز نمایید.
مدتی است در مراکزی همچون پایانه‌های مسافربری اتوبوس،  برخی ایستگاه‌های راه‌آهن و چند فرودگاه از جمله مهرآباد تهران، ایستگاه‌های مطالعه به همت  نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور برپا شده است. این تاخیر یک توفیق اجباری نصیبم کرد تا در این فرصت یکی دو کتاب از کتاب های موجود در ایستگاه مطالعه را بخوانم.
در چند سفر قبلی هم فرصتی دست داد تا یکی دو کتاب را در سالن انتظار فرودگاه ورق بزنم. فکر و ایده جالبی است. کتاب‌های این ایستگاه کم حجم و مختصر و مفید انتخاب شده است. به طوری که مخاطبان می توانند در مدت زمان انتظار آن آثار را از نظر بگذرانند. تعداد کتاب‌ها اندک است اما تنوع داشته و برای بچه‌ها هم آثاری را در نظر گرفته‌اند.
این که به مخاطب خود اعتماد می کنند زیباست. زیرا هیچکسی پای این قفسه کتاب نیست. کتاب را انتخاب می کنی و می بری و اگر هم نخواستی در همان لحظه می‌توانی آن را به انبار کوچک زیر کتاب‌خانه برگردانید. هر کتاب ۲ هزار تومان بیشتر قیمت ندارد. از هر کدام یک نسخه هم که برداری و برنگردانی باز هم رقمی نمی‌شود. اما کسی در این اندیشه نیست و نخواهد بود. مجریان و طراحان خوش فکر این برنامه، فرصتی برای مطالعه را برای مخاطبان فراهم می‌آورند تا در اندک زمان محدود هم بتوانند به اندازه چند سطر هم که شده بر دانسته‌های خود اضافه کنند.
کاش دیگران هم به قدر وسع و توان و مسوولیت خود، به مردم جامعه خویش اعتماد کنند و به هر طریق که میسر است اقشار مختلف را در مسیر رشد و تعالی یاری برسانند. این را نوشتم چون کار خوب را باید تبلیغ و تکثیر کرد.

۰

فرصت همان قالب یخ است و بس

Posted by dizaji on ۱۹ اردیبهشت, ۱۳۹۲ in دسته‌بندی نشده

محمدحسین دیزجی
نویسنده و کارشناس ارشد روابط عمومی و اموربین‌الملل
تخمه آفتابگردان را گذاشتیم وسط و همگی نشستیم تا فیلم را ببینیم. پدرم هنوز خواب بود. جمعه‌ها بعد از ناهار، بهترین فرصتی بود که جمع خانواده دور هم می نشستیم و از دریچه جعبه جادویی به یک سفر رویایی می‌رفتیم. بابا همیشه قبل از این که برای استراحت برود، اطلاعاتی در مورد فیلم سینمایی عصر جمعه تلویزیون از ما می‌گرفت. اگر کارگردان یا هنرپیشه‌ها را می‌شناخت و فیلم باب میلش بود، به من یا یکی از بچه‌ها سفارش می‌کرد قبل از شروع فیلم از خواب بیدارش کنیم و به اتفاق عصر جمعه خوبی داشته باشیم. اگر هم فیلم پسندش نبود، راحت و آسوده تا دم غروب می‌خوابید. آن روز پیش از آن که سفره ناهار را جمع کنیم، من تنها سه اسم به پدرم گفتم: مشق شب، عباس کیارستمی و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.
در آن سن و سال، شناخت کامل و جامعی از کیارستمی نداشتم. اما می‌دانستم او فیلم‌هایی می سازد که باب دل عامه پسندان نیست. آثارش را باید دقیق به تماشا نشست، تا چیزی دستگیر آدم شود. فیلم پلیسی نیست که از تعقیب و گریز در خیابان‌ها و کوچه‌های شهر به هیجان بیاییم و گذشت زمان را احساس نکنیم. فیلم کمدی هم درست نمی‌کند که عصر جمعه صدای خنده‌هایمان را چند خانه آن طرف‌تر بشنوند. احساسم به من می‌گفت، این فیلم را هم باید در آرامش کامل دید. بنابراین گفتم: باباجان! فیلم‌های کیارستمی خیلی عمیق و پرمعناست. هر کسی حوصله دیدنش را ندارد.
پدرم که آدمی دنیا دیده و باتجربه بود، از بالای عینکش نیم نگاهی به من کرد و گفت: باز از اون حرف‌ها زدی!؟ مگه تو کارگردان یا کارشناس فیلم و سینما هستی؟
گفتم: شما که از قدیم اهل فیلم و سینما بودید، شاید این طور فیلم‌ها را دوست داشته باشید. اما فکر نکنم …
به خاطر حرف من هم که شده بود، پدرمان آمد ونشست تا به اتفاق فیلم مشق شب عباس کیارستمی را ببینیم. هنوز فیلم به نیمه نرسیده بود که بچه‌ها یکی یکی از تماشای فیلم منصرف شدند و سراغ بازی و تفریح خودشان رفتند. فیلم که به آخر رسید، فقط من مانده بودم و پدر. مادر هم که اهل فیلم و سینما نبود.
برخلاف اکثر فیلم‌های تلویزیون که وقتی به پایان می‌رسید، دور و بر ما پر بود از پوست میوه و آجیل و تخمه؛ این بار همه‌ی اتاق کاملا” تمیز بود. آن قدر محو تماشای فیلم شده بودیم که فرصتی برای خوردن نبود. من معتقد بودم اگر یکی دو صحنه از فیلم‌های کیارستمی را از دست بدهیم، شاید معنای آن را درست درک نکنیم. برای همین دوست نداشتم هیچ صحنه ای را از دست بدهم. فیلم شبیه یک شبه مستند بود. تمام ماجرا در تکلیف شب، درس، مدرسه، معلم و موضوعاتی خلاصه می شد که من خودم آن را در دوران تحصیل تجربه کرده بودم. سوژه‌های فیلم از داستان زندگی خودشان می گفتند و انگار بیننده را هم را خود در مسیر به همراه می بردند. بخش هایی از فیلم حرف دل من و بسیاری از دوستانم بود.
فیلم که تمام شد، من فقط سکوت کردم. گوشه اتاق نشستم و مجله ای را برای خودم ورق می زدم. به فیلم‌های دیگر این کارگردان و کانون پرورش فکری، می اندیشیدم. در خودم غرق بودم که بابا دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: حق با تو بود. هرکسی این تیپ فیلم‌ها را نمی‌پسندد. شاید فیلمش در ظاهر بسیار ساده به نظر برسد اما عمق عجیبی در پنهان آن نهفته است.
***
با همسرم نشسته بودیم و گپ می‌زدیم که صحبت به فیلم ” سازدهنی ” رسید. تصور نمی کردم چیزی از این فیلم در ذهنش باشد. من خودم این فیلم را در نوجوانی دیده بودم. هنوز لهجه شیرین امیرو را خوب به خاطر داشتم. وقتی از صحنه‌ای حرف زدم که آن پسرک تپل روی یک سنگ آویزان بود تا بتواند از پشت پنجره ساز بزند، همسرم با لبخند به من یادآور شد که فیلم را کاملا” به یاد دارد. امیرو یک پای دعواهای محله خودشان بود. آن ساز دهنی مال پسرک دیگری به اسم عبدالله بود. همان که در ازای کولی گرفتن از بچه ها به آنان در فاصله‌ای کوتاه از زمان اجازه می‌داد تا ساز بزنند. پسرک با این ساز کاسبی می‌کرد. امیرو بیش از بقیه بچه‌ها عاشق این ساز بود. یادم هست آن روزها من از فقر حاکم بر فضای داستان فیلم خیلی حرص می خوردم. از یک سو از دست عبدالله عصبانی بودم که چرا با این ساز دهنی بچه‌ها را تحقیر می‌کند و از سوی دیگر دلم برای پسرک تپل مپل می سوخت که چرا به اندازه خرید یک سازدهنی پول ندارد. راستی عجب صحنه‌ای بود آن لحظه که امیرو ساز دهنی را از دست عبدالله ربود و آن را به دست امواج دریا سپرد تا برای همیشه از شر ذلت و حقارت خلاص شود و بعد در کوچه پس کوچه های شهر از دیدگان محو شد. این صحنه را من و همسرم با هم مرور کردیم. آن هم بارها و به دفعات.
***
خیلی دلم می‌خواست یک بار دیگر فیلم ” دونده”  امیر نادری را می دیدم. اما بیشتر دوست دارم این اثر موثر سینمایی را با پسرانم و در جمع خانواده به تماشا می‌نشستیم. این روزها اکثر بچه‌ها عاشق فیلم‌های خیالی و رویایی هستند. فیلم‌هایی که آنان را به جایی ببرد تا از این زمین پر دغدغه برای ساعاتی رها شوند. مهاجرت از این دیار هنوز هم بحث داغ بسیاری از خانواده‌هاست. نوجوان فیلم دونده هم سودای مهاجرت داشت. او هم در اندیشه سرزمین های آن سوی آب های جنوب بود. امیر، این نوجوان جسور با جست و جوی آشغال‌ها و جمع آوری و فروش  بطری‌های خالی، فروش آب یخ، واکس زدن کفش فرنگی‌ها  و کارهایی از این دست،‌ زندگی را می‌گذراند. پسرک به کشتی، قطار، هواپیما و هر چیزی که او را از آن دیار دور می ساخت علاقه نشان می‌داد. عاشق مسابقه بود و دلش برای تماشای عکس‌های مجلات خارجی می تپید. اما او خواندن و نوشتن نمی‌دانست. گذشت زمان به او فهماند که باید برای رسیدن به هدف، یاد گرفت و بسیار آموخت. امیر، دو عشق یعنی آموختن و دویدن را با هم درآمیخت تا سرانجام به نتیجه رسید.
***
آخرین کاری را که از میان محصولات و تولیدات کانون دیده‌ام، اثر دوست خوبم هادی یقین لو است. من هم برای دقایقی به این فکر فرو رفتم که “چرا این تلفن زنگ نمی زند؟ ” در این انیمیشن سه بعدی ۸ دقیقه‌ای بی‌کلام، تعمیرکاری در گوشه‌ی یک  کارگاهی قدیمی در دنیای تلفن‌های خود غرق است. فضای ساکت و سرشار از آرامش داستان، با زنگ‌هایی پی در پی درهم می‌کشند. تعمیرکار که از این زنگ‌ها کلافه شده است، در میان تعداد بی‌شمار گوشی‌های تلفن به دنبال پاسخ می‌گردد. در جستجوی خود از کارگاه بیرون می‌رود و خود را در مکان‌هایی عجیب می‌یابد. از سرزمینی بی‌انتها از تلفن‌های ناشناس می‌گذرد. تا آن‌جا پیش می‌رود که در پیرامون خود چیزی نمی‌بیند. در لحظه تنهایی است که با حقیقت روبرو می شود. تعمیرکار به این نتیجه می رسد که صدا جایی در درون اوست.
***
در طول سال‌های عمرم کم فیلم ندیدم. اما فیلم‌های عمیق، پرمعنا، تفکربرانگیز و تاثیرگذار کم یافتم. برخی آثار فقط برای گذران اوقات فراغت ساخته شده است. تعدادی تنها برای تفریح، پرکردن زمان و سرگرمی تولید می‌شود. بخشی از تولیدات هم می‌توانند جریان ساز وصاحب سبک باشند. من معتقدم بعضی از فیلم ها آن‌قدر خاص و ویژه هستند که گاه ممکن است مسیر زندگی برخی از تماشاگران خود را تغییر دهند. کسی را از بی راهه به راه آورند و سیر حرکت زندگی یک انسان را دچار تحول سازند.
از “ساز دهنی” آموختم آن‌چه را دارم با دیگران قسمت کنم تا کسی به خاطر نداشته هایش حقیر نشود.
از “مشق شب” این پیام را گرفتم که اگر دست قضا مرا به وادی مدرسه، کلاس، شاگرد، تخته سیاه کشاند و در یک کلام سرنوشتم به عرصه تعلیم و تربیت افتاد، همه چیز را در مشق شب خلاصه نکنم. رفتار و کردار معلم گاهی از هزاران تکلیف سیستماتیک نظام آموزش و پرورش اثربخش تر است.
از ” دونده ” دریافتم که فرصت همان قالب یخ است و بس. برای رسیدن به هدف باید کوشید و امیدوار بود. گرما و حرارت و آتش، کار خود را می کند. یخ نیزخاصیت خود را در کنار گرما دارد. پس باید بهره گرفت از آن چه که زندگی و زمانه در اختیارمان به امانت گذاشته است.
دست آخر نیز از انیمیشن “چرا این تلفن زنگ نمی‌زند” هم می‌توان چنین برداشت کرد که به جای توجه به بیرون، برای یافتن بسیاری از پاسخ‌ها، ابتدا باید به درون نگریست و خود را شناخت. مگر نه آن که خودشناسی مسیر خداشناسی را هموار می سازد؟
آه! راستی قرار بود من یادداشتی در باره سینمای کودک، انیمیشن و تاثیر کانون در این حوزه بنویسم. انگار سوژه را فراموش کردم. هر کسی می‌تواند برداشت خود را از این سه کلمه و عبارت داشته باشد. سینمای کودک، انیمیشن و کانون برای هر کدام از ما معنایی خاص دارد که شاید برای دیگری تعریفش متفاوت باشد. من فقط این چند خط را نوشتم.
•    این یادداشت پیش از این نیز در خبرنامه کانون(ویژه نامه سینمای کانون) منتشر شده است.

۰

من به شما بدهکارم مربی

Posted by dizaji on ۱۷ دی, ۱۳۹۱ in دسته‌بندی نشده

اشاره: چندی قبل یکی از دوستان و همکارانم تماس گرفت و گفت: قرار است ویژه‌نامه ای منتشر کنیم که در بخشی از آن به مربیان کتاب‌خانه‌های پستی کانون هم بپردازیم. اگر ممکن هست یک یادداشت هم در این رابطه از شما داشته باشیم سپاسگزارم. من هم که آشنایی اندکی با این مربیان زحمتکش و پرتلاش دارم متنی نوشتم که اینک پیش روی شماست.

دل‌نوشته ای در باب کتابخانه‌های پستی
محمدحسین دیزجی

من مدت‌هاست تو را در خیالم تصور می کنم.اولین بار که یک نامه میان ما رد و بدل شد و یک بسته از طرف تو به دستم رسید، با خودم گفتم شاید عجله داشتید و یادتان رفته که اسمتان را برایم بنویسید. دفعه دوم و سوم و چهارم هم گذاشتم به حساب این که سرتان خیلی شلوغ است و یادتان می رود نام فرستنده را روی پاکت یادداشت کنید. چون مهم نام گیرنده است، از شما یک نشانی پستی هم که باشد، بسته در برگشت به دست تان می رسد. هر بار که بسته‌ی تازه ای از شما به دستم می رسید دنبال اسمتان روی آن بودم. اما خبری نبود که نبود. الان مدتهاست که یک پاکت با دو جلد کتاب به دستم می رسد. البته این چیزی است که دفتر پست روستا برایمان می‌آورد. پستچی  فکر می کند فقط دو جلد کتاب آورده و دو هفته بعد هم آن را برمی گرداند. اما فقط من می‌دانم که داخل این بسته و کنار آن کتاب‌ها چیزهای دیگری هم هست. تو هر بار یک دنیا مهر، محبت و دوستی برایم می‌فرستی. لای برگ برگ صفحات هر کتاب، هزاران بار صفا، صمیمیت، عاطفه و معرفت از طرف شما به دستم می رسد. اما هر بار که می خواهم کتاب ها را برایتان برگردانم چیزی ندارم به جای آن‌ها برایت بفرستم که شایسته شما باشد.
هیچ وقت ندیدم تان. عکسی از شما هم ندارم. حتی اسمتان را هم نمی دانم.اصلا خبر ندارم مثل خواهر بزرگم هستی یا شبیه مادرم می‌مانی. باید برادر صدایت کنم یا سن و سالی مانند آقاجان داری؟ تو چطور؟  تو چقدر مرا می‌شناسی؟ البته شما اطلاعات بیشتری از من داری. تو می دانی که من چند سال دارم و اسمم چیست. خبر داری نشانی خانه‌مان کجاست و من دانش‌آموز چه سالی هستم. تو از خیلی نکته‌ها در باره من اطلاع داری اما من …
… من فقط می‌دانم که تو مرا دوست داری. دلت می‌خواهد  در این روستا که نشسته ام از دنیا بیشتر بدانم. تو معلممم هستی و من شاگردت. کلاس درس ما به اندازه تمام دنیاست. تو از دلم خبر داری و می دانی که به چه چیزهایی علاقه دارم. تو برابر عشق و علاقه‌ی من برایم کتاب انتخاب می کنی. هر بار که یکی از کتاب‌ها را می‌خوانم احساس می کنم تو کنارم هستی. کنار آن درخت بلوط، زیر سایه آن بید مجنون، کنار جوی بزرگ روستا یا توی ایوان خانه‌مان که نشسته‌ام وجود پر مهر و محبتت را کنارم احساس می‌کنم.
هر بار آقای پستچی مرا صدا می زند، دلم گواهی می‌دهد که خبری از شما برایم دارد. در دنیای به این بزرگی چه کسی حوصله دارد برای من دو کلمه بنویسد. این تو هستی که هر بار برایم وقت می گذاری و نامه های مرا با حوصله می خوانی و بعد با آن خط زیبا به تک تک سوال هایم جواب می دهی. هر بار برایم کتابی جدید هدیه می‌فرستی و من با صد شوق و ذوق آن را می خوانم و برایم دوستانم هم تعریف می کنم.
هدیه باید از طرف یک دوست باشد تا آدم دلش بخواهد بسته را باز کند. این روزها غیر از دوست چه کسی حوصله دارد، چیزی برای آدم بفرستد؟ آدم غریبه و ناشناس که در روزگار اینترنت و پست الکترونیکی راه نمی‌افتد برود اداره پست و برای دیگران ارمغان بفرستد. مردم خودشان هزار و یک کار و گرفتاری دارند. کسی که مرا دوست داشته باشد برایم ارمغان می فرستد. کسی که به من علاقه داشته باشد هدیه می دهد. همین بابای خودم وقتی صبح زود از خواب بلند می‌شود، صبحانه خورده و نخورده راه می‌افتد و می‌رود. آن‌قدر کار دارد که نمی‌تواند به درس و مشق ما برسد . سال بیاید و برود یک نامه برای دوستان و آشنایان هم نمی نویسد، چه رسد به این که کادویی، سوغاتی یا هدیه‌ای برای فامیل و رفقا ببرد اداره پست تحویل بدهد تا به دستشان برسد. این طور چیزها را به اهالی روستا می‌سپارد. هر کسی به شهر رفت، بسته را هم به دست صاحبش می‌رساند.
راستی مرا ببخش که این قدر خودمانی حرف می زنم. شاید از همان اول باید می نوشتم شما. اما بین خودمان احساس صمیمیت کردم. می‌دانم که مربی مهربان کتاب‌خانه پستی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان باید از من بزرگتر باشد.من همه جای این کاغذ باید می‌نوشتم شما، اما وقت نوشتن آدم یک جاهایی دیگر حواسش نیست.
من که دلم برایتان خیلی تنگ شده است. اگر گذرم به شهر افتاد، سراغتان را می‌گیرم. خیلی دوست دارم بدانم و ببینم که این مربی مهربان کتاب‌خانه پستی کانون کیست؟ من در این مدت فقط شما را در خیالم نقاشی کرده‌ام. یک مهربان که نمی‌دانم کیست. راستی
من همیشه در روستای‌مان منتظر دیدارتان هستم. یک روز بیایید و مهمان ما باشید. از شما و به خاطر شما خیلی نکته‌هایی در زندگی آموخته‌ام. من به شما بدهکارم مربی !

۴

تمام ماجرا همین است، لبخند گرم بر لبان سرد

Posted by dizaji on ۸ آذر, ۱۳۹۱ in دسته‌بندی نشده

برق هست، گاز داریم، تلفن‌ها کار می‌کند و آب آشامیدنی هم در لوله‌ها جریان دارد. هوا تاریک هم که بشود، با یک کلید ساده، روشنایی تمام خانه را پر می‌کند. کسی نگران ظلمات نیست. کمی که احساس گرسنگی کنیم، مادر سراغ اجاق گاز می‌رود و غذایی گرم و لذیذ آماده می‌کند. بعد سفره را پهن می‌کنیم و دلی از عزا در می‌آوریم. بخاری و شوفاژ و شومینه، هوای داخل اتاق‌ها و سالن‌ را چنان گرم و مطبوع ساخته که آدم به کلی پاییز را فراموش می‌کند. دلت هم که برای کسی تنگ بشود، گوشی تلفن را برمی‌داری و ضمن احوال‌پرسی، از چهار طرف عالم خبردار خواهی شد. آب گوارا برای نوشیدن و آب گرم هم برای شست وشو هست. پس دیگر نگران چیزی نباید بود.
این حال و روز من و شماست. راحت به صندلی تکیه می‌زنیم و اخبار را از جعبه جادویی هزار رنگ دنبال می‌کنیم. بچه‌ها هم به درس و مشق و بازی مشغولند. اما کمی آن‌طرف‌تر صدها خانوار از جنس انسان‌های ایرانی و هم‌وطن، درست در همین لحظات و دقایق،‌حال و احوالشان با ما تفاوت دارد. شاید تا صبح روز شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ یک زندگی شبیه من و شما داشتند، اما غروب آن روز دنیا برایشان عوض شد. آب وبرق و گاز و تلفن که ندارند هیچ، حالا حتی مادری نیست که دست نوازش بر سرشان بکشد. شاید پدری نباشد که هر شب انتظارش را بکشند. بعضی‌ها دیگر برادر و خواهر و فرزند هم ندارند. خانه و سرپناه که جای خود دارد.
شاید در دلتان به این چند خط نوشته من بخندید و بگویید باز هم حرف‌های تکراری می خوانیم. بله تکراری هست اما تمام تکراری‌ها که بد نیست، …هست؟! من وشما در طول شبانه روز و حتی هفته‌، ماه و سال هم ده‌ها کار تکراری انجام می‌دهیم. خوردن و آشامیدن و استراحت و پوشیدن و کار و سرگرمی هم تکراری است. اما همین تکراری‌ها است که زندگی ما را تشکیل می‌دهد. پس بیاییم یکی از همین تکراری‌ها را دوباره تکرار کنیم و یک بار دیگر از لذت آن بهره ببریم.
نه اشتباه نکنید، من از شما پول نمی‌خواهم. کسی که از منطقه زلزله‌زده آذربایجان با من تماس گرفت، چیز دیگری خواست. او که مسوول نگهداری و پرستاری از دو مرکز کودکان معلول جسمی- حرکتی و ذهنی در دو استان کشور است، تنها زنگ زد و گفت: بیایید دست به دست هم بدهیم و آدم‌های دلشکسته را با تمام عشق و معرفت خود دلگرم کنیم. عشق خود را بار دیگر به صحنه بیاوریم و آن را دست کم از خودمان پنهان نکنیم.
هر بار که این بانوی نیکوکار تماس می‌گیرد، صحبت از یک کار خیر است و پای یک نیکوکاری و انسانیت و معرفت در میان هست و بس. این بار او از ورزقان خبر داشت.
تماس گرفت و گفت: زلزله دومی که در ورزقان آمد، همه چیز را دوباره زیر و رو کرد. خراب‌ها دوباره خراب‌تر شد. حالا همه چادرنشین شدند. من با یک کامیون پتو، رختخواب، لباس گرم، کفش، خوراکی و برخی مایحتاج اهدایی که به همت مردم نیکوکار جمع شد به این‌جا آمده‌ام. هنوز بچه‌ها از سرما می‌لرزند. هنوز کمبود هست. من به نمایندگی از تمام آن‌هایی که دلشان برای این مردم می‌تپد، برای چندمین مرتبه به منطقه آمده‌ام تا فقط به آن‌ها بگویم که اهالی این سرزمین پهناور به فکر شما هستند و کسی شما را فراموش نکرده است. دیگری هم آمد و گفت: من چیزی ندارم و روزگارم بهتر از شما نیست اما فقط آمده‌ام به تو هموطن خوبم بگویم که دوستت دارم.
گفتم: من از طریق دوستان و آشنایان و همکاران و همه کسانی که می‌شناسم و با آنان به نوعی در ارتباط هستم، پول نقد جمع کنم و به دست شما …
هنوز حرفم تمام نشده بود که دوباره گفت: نه نه، من دنبال پول نیستم. از شما نمی‌خواهم که پول نقد جمع کنید و به دست ما برسانید. من فقط از شما می خواهم به اندازه‌ توان، تجربه و تخصص خودتان کاری انجام بدهید. شما نویسنده هستید، سایت و وبلاگ دارید. با دنیای خبر و رسانه در ارتباط هستید. از همان توانایی خودتان برای این بچه‌ها استفاده کنید.
من برایشان کلاه و شال گردن می‌بافم. دستم در بافتن لباس تند است. آشپزی می‌کنم، برای بچه‌ها غذا درست می‌کنم. مربیان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان آذربایجان شرقی و برخی استان‌های دیگر، هفته‌های متوالی با این بچه‌ها زندگی کردند تا روحیه آنان حفظ شود. یکی برایشان قصه گفت. دیگری پابه پای آنان بازی کرد. سومی دست کودکی را گرفت تا تنها نباشد. شما هم لطفا ….تمام ماجرا همین است.
من از توان و تخصص و تجربه شما خبر ندارم. از آنچه در خانه و کاشانه‌تان دارید بی اطلاعم. اما این را می‌دانم که هنوز سقفی بالای سرمان هست. خانه‌مان باید گرم باشد. لباس مناسبی برای پوشیدن در این فصل داریم. شب‌ها دور هم هستیم و با دیدن چهره تک تک اعضای خانواده،‌دلمان شاد است. بیاییم برای یک لحظه جای خود را با اهالی زلزله‌زده آذربایجان شرقی عوض کنیم. تصور کنیم این زلزله ما را در آغوش کشیده بود. چه انتظاری از دیگران داشتیم؟
چیزی تا سالروز درگذشت جهان پهلوان تختی باقی نمانده است. این را می‌دانم و می‌دانید که تختی را جوانمردی‌اش جاودانه ساخت و بس. آن کاروان کمک‌های مردمی به زلزله‌زدگان بوئین‌زهرا از جیب شخصی تختی فراهم نیامد. تختی تنها سرمایه‌ای را که از خود به میدان آورد اعتبار و آبرویش بود. سرمایه ای که او را ابدی ساخت. پس ما هم به قدر توان و وسع خود پا به این میدان بگذاریم. شاید یک تماس تلفنی شما کارگشاتر از هر چیز دیگری باشد. هر کدام از ما تجربه و توان و تخصصی داریم که کافیست آن را به خاطر هموطنان‌مان به میدان آوریم.
هر آنچه به دست من برسد، مستقیم در اختیار این بانوی نیکوکار قرار می گیرد تا کودکان و نوجوانان منطقه زلزله‌زده در وهله نخست از آن برخوردار شوند. کامنت‌ها و نامه‌های الکترونیکی شما را هم پاسخگو خواهیم بود. پرسش‌های بیشتر و سوال‌های مربوط به منطقه زلزله‌زده را این بانوی مهربان خود با شماره تماس ۰۹۱۱۶۱۸۲۳۹۳و یا ایمیل tavanbakhshi.samansara@yahoo.com  پاسخگوست. لذت نشاندن لبخند گرم بر لبان سرد کودکان و نوجوانان مناطق زلزله زده را از خودمان دریغ نکنیم.
محمدحسین دیزجی

۰

مرشد و استاد اخلاق هیئت حسن بن علی(ع) به مهمانی سیدالشهدا علیه‌السلام رفت

Posted by dizaji on ۸ آذر, ۱۳۹۱ in دسته‌بندی نشده

زنگ زدم حجره، استخاره بگیرم و احوال‌پرسی کنم که یکی از بچه‌ها گفت: ما با دایی جان قرار است برویم بیمارستان!
پرسیدم: اتفاقی افتاده؟ خبری شده؟
هنوز سومین سوالم را نپرسیده بودم که گفت: شیخ محمد، شیخ محمد ناظم را که می‌شناسی؟
گفتم: همان ناظم هیئت پیرعطا؟
گفت: بله همان ناظم هیئت پیرعطا. الآن در حالت احتضار است. بابا گفتند باید زود خودمان را برسانیم بالای سرش در بیمارستان.
پرسیدم شماها هم باید با دایی جان بروید بیمارستان؟
جواب داد: بله دایی جان گفتند ما هم همراهشان باشیم. ما هم داریم می‌رویم. کسی نیست. اگر کاری داری یا استخاره واجب داری شب زنگ بزن منزل. اگر هم عجله نداری فردا زنگ بزن بازار. دایی جان ان شاالله هستند و …
فردا دوباره زنگ زدم. یادم نیست محمد بود یا علی . از ماجرای بیمارستان روز قبل و حال و روز شیخ محمد پرسیدم.
خیلی آهسته گفت: شیخ محمد هم رفت. خدا او را بیامرزد.
گفتم: چرا دایی جان این قدر اصرار داشتند که در آن لحظات آخر در بیمارستان باشند؟
گفت: من هم همین سوال را از دایی جان پرسیدم. دیروز که با هم می رفتیم به ما گفتند: شیخ محمد یک عمر در خانه امام حسین علیه السلام نوکری کرد. لحظه ای از بساط سیدالشهدا علیه السلام جدا نشد. من یقین دارم در این لحظات پایانی، آقا و مولای ما حضرت سیدالشهدا علیه السلام بر بالینش حاضر خواهند شد. آقا به دیدارش خواهند آمد. برویم که ما هم در آن لحظات ….
***
حالا بعد از آن همه سال وقتی دوست بزرگوارم حمید شکرآبی زنگ زد و شبیه همان پیغام را داد، دیگر مکث جایز نبود. تازه از کنار مزار مادرم برگشته بودم که بلادرنگ به سمت بیمارستان راه افتادم. پسرانم پرسیدند مگر قرار نیست ما را امشب به هیئت ببری؟
گفتم: برمی گردم. با هم می‌رویم هیئت.
کنار در ورودی بیمارستان چند نفر از بچه‌های هیئت حسن بن‌علی علیه‌السلام ایستاده بودند. سراغ حمید شکرآبی را گرفتم. گفتند طبقه اول بیمارستان است. بین راه خانه تا بیمارستان به همان حرف‌هایی فکر می‌کردم که آن روز حاج احمدآقا در مورد شیخ محمد ناظم به پسرانش گفته بود.
بی اختیار و بلادرنگ وارد اتاق شدم. حاج احمد رزاقی روی تخت آرام خوابیده بود. پاهایش را جمع کرده بود. ما بچه‌های هیئت حسن بن‌علی علیه‌السلام احترام به مهمانان اهل بیت علیهم‌السلام را از او آموخته بودیم. حالا او برای چه کسی ادب کرده بود و روی تخت بیمارستان….
با همان اعتقادی که آن سال حاج احمدآقا قدم به اتاق شیخ محمد گذاشت، من نیز با همان انگیزه داخل اتاق ماندم و کنار بسترش ایستادم. بلند بلند نفس می‌کشیدم. ریه‌هایم را تند تند از هوایی پر می‌کردم که ….
یقین داشتم که مولا و سرورمان حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام در آخرین لحظات عمر دنیایی حاج احمد رزاقی بر بالین نوکر با اخلاصش حاضر شده‌اند. چشم خطاکار ما لایق دیدار مولایمان نبود، اما یقین داشتم در این دقایق و لحظه‌‌ها در فضایی تنفس می‌کنم که سرشار از عطر وجود مولا و سرورمان حسین بن علی علیه‌السلام است. سرش ظاهرا” روی تخت بود اما دلم گواهی می‌داد حاج احمد؛ این مربی و مرشد بچه‌های حسن بن علی علیه‌السلام سرش روی دامان مولایش بوده که مسافر آسمان‌ها شده است.
پرستار گفت: از اتاق بیرون بروید تا پیکرش را روی برانکارد بگذاریم.
گفتم: شما بیرون تشریف داشته باشید، ما خودمان ایشان را بیرون اتاق به شما تحویل می‌دهیم.
پرستار کنار ایستاد. اهل و عیال حاج احمد آقا، بیرون اتاق ایستاده بودند و اشک می‌ریختند. من و دو نفر دیگر، خیلی آرام و آهسته پیکر نحیف دایی جان را از روی تخت به روی برانکارد منتقل کردیم و …
نزدیک نیم قرن است که کوچک و بزرگ هیئت نامدار پیرعطا، نیک می‌دانند که شب اربعین، شب شهادت امام جعفر صادق علیه‌السلام و شب شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه سلام‌الله علیها، مراسم عزاداری پای حاج احمد رزاقی است. تا روی پا بود این شبها روی پا می‌ایستاد و از عزاداران اهل بیت علیهم السلام پذیرایی می‌کرد. در بستر بیماری هم که بود باز روال قبل ادامه داشت. حالا حاج احمد آقا از خاکیان جدا شده بود و به افلاکیان پیوسته بود. با این وجود باز هم مجلس به اسم او در بین جماعت پیرعطا معروف بوده و هست و ان شاالله خواهد بود.
هر کسی به سمتی رفت. من هم با پسرانم به آشپزخانه هیئت رفتیم. خدا را سپاس گفتم که یک بار دیگر اجازه نوکری در خانه اهل بیت علیهم‌السلام را به ما دادند. نماز مغرب را در آشپزخانه هیئت خواندم. غذا را به یاد حاج احمدآقا مهیا کردیم و به عزاداران مستقر در هیئت پیرعطا تحویل دادیم. خبر رسید که تا ساعتی دیگر پیکر پیرغلام امام حسین علیه السلام را برای غسل و کفن به تکیه امام حسن مجتبی علیه‌السلام می‌آورند. خیلی سریع بچه‌ها را به خانه رساندم و دوباره به هیئت برگشتم.
هرکسی شنیده بود آنجا حضور داشت. از هیئت پیرعطا و هیئت بنی فاطمه و چند هیئت دیگر هم آمده بودند. بساط کار را وسط حیاط مهیا کردند. حاج احمد برای آخرین بار به حسینیه آمد. این بار روی دوش بچه‌های حسن بن علی علیه‌السلام آمده بود. هر کسی از کنار در حسینیه رد می شد صدایی جز قرآن، زیارت عاشورا، دعا، نیایش و عزاداری نمی‌شنید. انگار دوباره هیئت برپا شده بود. کارها زیر نظر حاج آقا شاهنگیان یکی از رفقای قدیمی حاج احمدآقا انجام شد. هیئتی‌ها همان جا در حسینیه حسن بن‌علی علیه‌السلام نماز را بر پیکر مرشد و معلم و مربی خود اقامه کردند.
پیرعطا صبح اربعین دوباره همچون سنوات گذشته برنامه داشت. قرار شد پیکر حاج احمد را به آنجا منتقل کنیم. مراسم وداع با این معلم برجسته اخلاق و اسوه عشق بازی در مکتب اهل بیت علیهم‌السلام از آنجا آغاز می‌شد. شب به انتها نزدیک بود که دوباره حاج احمد آقا روی دوش بچه‌های حسن بن علی علیه‌السلام قرار گرفت. همسایگان هیئت استراحت می‌کردند. کوچه تاریک بود. بچه ها خیلی آرام و آهسته در حالی که مرشد خود را بر دوش می‌کشیدند از حسینیه بیرون آمدند. تنها دعا، صلوات و ذکر بود که بر زبان ها جاری می شد. آن قدر آرام و آهسته گام بر می‌داشتیم که ناخودآگاه یاد تشییع پیکر پاک و مطهر بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله علیها افتادم. انگار حاج احمدآقا دوست داشت این یکی را هم تجربه کند. انگار دلش می‌خواست ملائک مقرب خدا، این دقایق پاک و پراحساس را هم در پرونده پر خیر و برکتش ثبت کنند. عمری در خانه بانوی دوعالم خدمت کرده بود و برای غربت دختر رسول خدا(ص) و همسر وفادار مولای متقیان اشک ریخته بود.
صبح اربعین سال ۱۴۳۳ هجری قمری هیئت پیرعطا، حس و حالی عجیب داشت. همه آمده بودند تا با یکی از چهره‌های ماندگار و بااخلاص هیئت وداع کنند. حسینیه مملو از جمعیت بود. داخل کوچه و خیابان هم مردم ایستاده بودند. باز هم دعا و روضه و اشک بود که به روح پاک این پیرغلام اباعبدالله الحسین علیه‌السلام هدیه می‌شد. مراسم تشییع پیکر پاک خادم با اخلاص سرور آزادگان این بار از حسینیه پیرعطا آغاز شد. مردم حاج احمد را روی دوش خود تا حسینیه بنی فاطمه همراهی کردند.
حاج احمد همه عمر با حسین بن علی علیه‌السلام عاشقانه انس و الفت داشت. کودکان و نوجوانان و جوانان بسیاری را به این خاندان پاک پیوند داده بود. یک عمر طرف مشورت مردم بود تا روشنی جان آنان را به خدا، قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت افزون‌تر سازد. حاج احمد رزاقی حق معلمی و استادی بر گردن همه ما داشت.
سرانجام در ظهر روز اربعین او را پس از طواف در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) در کنار بزرگواری از خاندان امام حسن مجتبی علیه‌السلام  به خاک سپردند که زیارتش به استناد کلام گهربار حضرت امام هادی علیه‌السلام با زیارت سیدالشهدا علیه‌السلام در کربلا برابری می‌کند.
لحظه وداع با حاج احمد رزاقی رحمت‌الله علیه با او نجوا کردیم و گفتیم: سلام یکایک بچه‌های حسن بن علی علیه‌السلام، نوکران پیرعطا و دیگر عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت را به مولایمان حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام و صاحب بیرق همیشه در اهتزاز حسن بن علی علیه‌السلام برسان و عرضه بدار که افتخارمان در دنیا و قبر و قیامت به آن امضایی است که زیر ورقه نوکری ما می‌زنید. خدمت‌گذاری خانه شما بر هزاران هزار ملک سلیمان برتری دارد. ما را لحظه‌ای از خود جدا نکنید. همیشه نیازمند دعای خیرتان بوده و هستیم و خواهیم بود. از خدا بخواهید که عاقبت‌مان ختم به خیر باشد. ان‌شاالله.
در آن دقایق پایانی که جمعیت حاضر اشک می‌ریختند، در دلم با مولایمان امام حسین علیه‌السلام و صاحب بیرق هیئت‌مان کریم اهل بیت علیه‌السلام چند جمله‌ای دردل کردم.
عرضه داشتم: تمام عمر با بهترین‌های موجود و ممکن، از مهمانان شما پذیرایی کرد. هرچه داشت در طبق اخلاص گذاشت و لحظه‌ای دریغ نکرد. اینک مهمان شماست. از او چنان پذیرایی کنید که شایسته عظمت بی‌پایان شماست.
حاج احمد رزاقی! مطمئن باش همان طور که به ما آموخته‌ای از مهمانان و عزاداران اهل بیت علیهم‌السلام استقبال خواهیم کرد و پذیرای مهمانان خاندان پاک عصمت و طهارت خواهیم بود. ان‌شاالله.

کم‌ترین و کوچک‌ترین خادم هیئت حسن بن علی علیه السلام
محمدحسین دیزجی

۰

سال من ۱۱ ماه و ۱۰ روز دارد، قبول؟

Posted by dizaji on ۸ آذر, ۱۳۹۱ in دسته‌بندی نشده

بیشتر از ۳۰ سال است که با هم دوست هستیم. تمام طول سال که نه، فقط به اندازه ۲۰ شبانه روز همدیگر را بیشتر از بقیه روزهای سال می‌بینیم. این عدد ۲۰ در مدرسه معنای کاملی دارد و نیازی به هیچ توضیح نیست. باب آشنایی اولیه من و او هم از مدرسه باز شد. دبستان که تمام شد، در مدرسه راهنمایی موسوی همدیگر را دیدیم. شاید هر دو سر یک کلاس می‌نشستیم. مدرسه راهنمایی و دبیرستان موسوی جنب ورزشگاه ۱۷ شهریور نقطه آغاز رفاقت ما بود. مدرسه تمام شد، اما دوستی ما برقرار ماند. بیشتر از ۳۰ سال است که زیر بیرق امام حسن مجتبی علیه‌السلام در کنار هم هستیم. حالا بچه‌های ما هم کنار هم هستند. هیئت حسن بن علی‌ علیه‌السلام ما را گردهم آورده است. تمام عشق و دلخوشی ما به همین بیرق و صاحب کریم آن است.

دوباره امسال هم اجازه دادند زیر پرچم پرافتخارشان توفیق خدمت داشته باشیم. هر کدام سرمان به کاری در آشپزخانه گرم بود که مصطفی به دیوار تکیه زد و گفت:

” روزی که برای خواستگاری رفته بودم، حرف‌های بسیاری زده شد. من هم گفتم: ۱۱ ماه و ۱۰ روز از سال را با شما هستم.

پرسیدند: آن ۲۰ روز را کجا هستید؟

جواب دادم: من نوکر دستگاه امام حسین علیه‌السلام هستم. هیئتی که از کودکی در آن بزرگ شدم، دو دهه اول و دوم محرم را هر سال برنامه دارد. من این دو دهه در خدمت پرچم حسن بن علی علیه‌السلام هستم. اگر مرا این طور می‌پذیرید، بسم الله ”

من در طول این سی و چند سال که توفیق نوکری در زیر پرچم امام مجتبی علیه‌السلام را داشته‌ام، همیشه مصطفی را دیده‌ام. از روز عید غدیر خم که چادر حسینیه را برپا می‌کنند تا شب بیستم محرم که حسینیه را جمع می‌کنند، مصطفی در کنار بقیه حاضر است.

الآن سال‌هاست که مصطفی مسگرها، دوست دوران مدرسه‌ام با پسرش نوید می‌آید. من هم با پسرانم – علیرضا و امیرحسین – در جمع نوکران سید و سالار شهیدان هستیم و زیر آن بیرق با برکت نفس می‌کشیم. خدا کند که اسم ما را در فهرست خادمان و نوکران اهل بیت علیهم‌السلام بنویسند. فهرستی که به باور ما هر سال در آخرین شب هیئتٰ، به امضای مادرشان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها می‌رسد. ان شاالله

۰

تولید یعنی؛ معلم هم بتواند بخرد!

Posted by dizaji on ۸ آذر, ۱۳۹۱ in دسته‌بندی نشده

ماتسوشیتا، بنیانگذار نامدارترین کارخانه تولیدی محصول برقی جهان / ناسیونال/ در یکی از کتاب‌های خودش در باره انتقال فلسفه کاری خود به همکارانش می‌نوبسد:
آن اوایلی که داشتیم بعد از جنگ / جهانی دوم / رشد می‌کردیم، روزی مدیران من آمدند و ساختن نوعی بخاری برقی را به من توصیه کردند. آنها می گفتند که تقاضا زیاد است و تنها یک شرکت خارجی وارداتی و چند تولیدی داخلی آن را عرضه می‌کنند.
من از آنها سوال کردم، این بخاری در بازار چقدر قیمت دارد؟
گفتند: ۱۴ ین.
پرسیدم: حقوق یک معلم در ژاپن در ماه چقدر است؟
گفتند: ۲۱ ین
گفتم: ماتسوشیتا هرگز بخاری را که یک معلم ژاپنی نتواند بخرد، تولید نخواهد کرد. اگر واقعا” دلتان می‌خواهد این بخاری را تولید کنید، بروید و قیمت تمام شده آن را به ۶ تا ۷ ین برسانید تا مصرف کننده بتواند آن را ۸ تا ۹ ین خریداری کند. این فلسفه کاری من است، تولید ارزان برای همه مردم ژاپن.
آنها انگیزه‌مند شدند، این کار را کردند و این آغاز راه موفقیت بود.
او در کتاب ” نه برای لقمه‌ای نان ” می‌نویسد: ماتسوشیتا پیش از این که لوازم برقی بسازد، آدم می‌سازد.
من این نکته را در چاپ پنجم کتاب “نقش دل در مدیریت” به قلم زنده یاد مجتبی کاشانی خواندم. مجتبی کاشانی نیز خود انسانی فرهیخته و توانمند بود. یک بار فرصتی دست داد و توانستم در باره کارهای خیر او همچون مدرسه سازی در نقاط مختلف و محروم کشور، گفت‌وگویی با همسر ایشان انجام بدهم که ماحصل آن در یکی از مجموعه کتاب‌های مربوط به خیرین مدرسه ساز منتشر شده است.
براستی اگر در سرزمین ثروتمند ایران هم صاحبان میز و صندلی‌های تصمیم گیرنده، تفکری چون ماتسوشیتای ژاپنی داشتند، حال و روز ما …
خوشا به حال کشورهایی که مدیران متفکر و اندیشمند و آینده نگری چون ماتسوشیتا دارند. اقتدار بر اقتصاد و صنعت جهان، شایسته آنهاست.

۰

بیت المال یعنی چراغ دستشویی اداره خاموش،با خودرو دولتی سفر کنید

Posted by dizaji on ۸ آذر, ۱۳۹۱ in دسته‌بندی نشده

پرسید: مدیر را چگونه باید تعریف کرد؟
گفت: خودش تعریف شده هست. نیاز به تشریح و توضیح هم ندارد.
دوباره گفت: منظورتان را درست متوجه نشدم. اگر ممکن هست لطفا”
لبخندی زد و ادامه داد: “م+و” همراه با ” دیر”. یعنی این که من دیر می آیم. در واقع مدیر کسی است که دیر می آید. به عبارت دیگر مدیر کسی است که هر وقت دلش خواست می تواند در محل کارش حاضر باشد و به کسی هم مربوط نیست. حالا معنی این کلمه را یاد گرفتی؟
طرف مقابل پس از دریافت این جواب صریح، خیلی زود یک نمونه آورد تا به پاسخ دهنده یادآور شود که حرفش را فهمیده است. بنابر این گفت: من کسی را در سیستم اداری خودمان می شناسم که خورشید صبح در محله ی آنان حداقل ساعت ۱۱ یا ۱۲ ظهر طلوع می کند.خیلی زود تشریف بیاورند یک بعدازظهر است. آن هم بدون سروصدا وارد اتاقش می شود که کسی متوجه حضورش در محل کار نشود. خیلی هم عادت به سلام کردن ندارد. آیا از نظر شما چنین کسی همان ویژگی های مدیریتی را دارد؟
کسی که اصطلاحات را تعریف و تشریح می کرد به محض آن که فهمید توضیحاتش خیلی خوب توسط مخاطبش دریافت شده، ذوق زده شد و گفت: حالا اگر دوست داری…
طرف بلافاصله جواب داد: اگر بیت المال را برایم تعریف کنید، امروز دو نکته از شما یاد گرفته ام.بابت این آموخته ها به شما مدیونم
معلم غیر رسمی واژگان و اصطلاحات دوباره گفت: بیت المال هم تعریف جالبی از این زاویه دارد.
بیت المال یعنی اگر چراغ دستشویی اداره روشن بود، فوری آن را خاموش کنید تا برق مصرف نشود. اما اگر با اتومبیل دولتی برای کارهای شخصی استفاده کردید هیچ مانعی ندارد.تازه اگر با خودرو دولتی تصادف هم کردید، تمام هزینه تعمیرات و بازسازی اتومبیلتان را سازمان پرداخت می کند.اگر شما ۵ دقیقه دیر به محل کارتان برسید، آن را محاسبه کرده و از حقوقتان کسر می کنند، اما اگر آقای مدیر، معاون، رییس یا مقام بالاتر ظهر به ظهر در محل کارش حاضر شد، نه تنها حقوقش را بدون هیچ کم و کاستی دریافت می کند، بلکه به خاطر نقش مهم و سازنده ای که در سازمان دارد، اضافه کارش را به طور کامل دریافت کرده و علاوه بر این، کارانه چند صد هزار تومانی یا شاید میلیونی هم به او پرداخت می شود تا احیانا” خللی در زندگی ایشان وارد نشود. حالا این نکته ها را خوب یاد بگیر تا دفعه بعد، واژگان دیگری را برایت تشریح کنم.
… و من تنها لبخند زدم و گفتم: همه‌ی مدیران چنین نیستند، اما از این دست افراد هم کم و بیش هستند. گرچه نقش بازی کردن روزی به پایان می‌رسد و …
وای از آن روزی که آدم جسارت بازگشت به حوزه مدیریت از دست رفته‌اش را نداشته باشد. شاید آن روز کسی سلامش را هم پاسخی ندهد. فهمیدن آن روز دیر است بسیار دیر. گرچه برخی آن روزها هم همچنان در وهم و خیالات خود مشغولند.

۰

خوردن کاغذ نسخه، خندیدن ما و درس ملاعباس تربتی

Posted by dizaji on ۸ آذر, ۱۳۹۱ in دسته‌بندی نشده

کتاب فضیلت های فراموش شده را ورق می زدم. شرح حال حاج آخوند ملا عباس تربتی، در این کتاب به قلم حسینعلی راشد آمده  است. عارف فرزانه و شخصیت کم نظیر تاریخ معاصر که در سال ۱۲۵۰ یا ۱۲۵۱ شمسی به دنیا آمد و در ۲۴ مهر ۱۳۲۴ به دیار باقی سفر کرد.
من چاپ بیست و دوم کتاب را می خواندم. جلال رفیع هم بر این اثر دیباچه ای زده است. خاطره ای از دکتر ضیاءالاطبا در باره ملا عباس تربتی توجه مرا جلب کرد. از قول او که طبیبی حاذق و قدیمی بود چنین نوشته است:
” تابستان بود و من در حیاط بیرونی روی نیمکتی نشسته بودم و بیماران مرد و زن همگی جمع بودند. بعضی روی نیمکت و بعضی روی زمین نشسته بودند و یک به یک پیش می آمدند. نبض آنها را می گرفتم و زبانشان را می دیدم و نسخه ماقبل را از آنها می گرفتم و میدیدم و نسخه دیگری می نوشتم. در این فاصله ملا عباس تربتی با دختر کوچکش که او را زیر عبا گرفته بود از راه رسیدند. دورتر از همه، کنار نیمکتی نشست. تعارف کردم اما نپذیرفت و گفت: این بیماران پیش از من آمده اندو من در نوبت خودم می آیم.
مشغول معاینه و نوشتن نسخه برای بیماران شدم. نوبت به زنی بیمار رسید. گفتم: نسخه قبلی ات کو؟ گفت: نسخه را خوردم. گفتم: یعنی کاغذ را جوشاندی و خوردی؟ گفت: بله. گفتم: حیف آن نان به قیمت هر من یک قران که شوهرت به تو می دهد. با این حرف من، زنان دیگر خندیدند. نسخه تازه ای نوشتم و به او فهماندم که باید داروها را از عطاری بگیرد و بخورد، نه این که کاغذ نسخه را بجوشاند.
تمام بیماران که رفتند، حاج آخوند پیش آمد. بچه را دیدم و نسخه نوشتم. در حقم دعا کرد و گفت: آن کلمه ای که به آن زن گفتید و دیگران بر او خندیدند، خوب نبود. او میان بقیه شرمسار شد.
با این حرف ملا عباس تربتی انگار از خواب بیدار شدم و به خودم آمدم. تازه فهمیدم چه بسیار از این شوخی ها و خوشمزگی هایی که به خیال خودمان می کنیم و توجهی به آن نداریم، در روح طرف مقابل اثرگذار است. ”
فضیلت های فراموش شده، کتاب ارزنده ای است. نکته های بسیاری در لابلای صفحات آن نهفته که شاید با یک بار خواندن، کشف و آشکار نشود. او در روزگاری می زیست که بسیاری از ما در دنیا نبودیم. بعید است بزرگانی به عظمت او امروز در پیرامون مان نباشند. هستند، اما در لایه هایی از جامعه پنهان شده اند. باید پیدایشان کرد و از محضرشان آموخت. روحش قرین رحمت و دعای خیرش بدرقه دنیا و آخرتمان. ان شاالله

Copyright © 2005-2016 سفر زندگی All rights reserved.
This site is using the Desk Mess Mirrored theme, v2.0.4, from BuyNowShop.com.